![]() |
![]() |
|
| رنگها سايه اند بي رنگ عاشقي دل دادن است |
|
پشت سر هر مرد موفق زنی هست که نتونسته جلوی موفقیتش رو بگیره. |
|
+ نوشته شده در
شنبه 14 اردیبهشت1387ساعت 9:24 توسط معین |
|
اميدوارم طولاني ترين شب سال به همه خوش بگذره. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 29 آذر1386ساعت 0:1 توسط معین |
|
|
خطوطی استخوان مانند و نیمه جمجمه هایی که مرگی را علامت داد... سکوت سرد سنگینی ست سیاهی رز خشکیده در لیوان چرکینی ست... و من . تنها برای شاخه گلهای رز قرمز تابوت میسازم...! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 14 آذر1386ساعت 12:30 توسط معین |
|
|
مي سوز عاشقا كه ترا سوختن سزاست زيرا هر آنچه كه مي كشي ز يار بي وفاست منعت هزار مرتبه كردم ز كار خويش باور ترا نبود كه اين راه تو خطاست آخر اسير عشق پري پيكري شدي گفتي فرشته ايست كه در دهر كيمياست ديدي فريب خوردي و درمانده گشته اي جرم تو عشق بود و سزاي تو هم فناست تو ديده را به ظاهر او دوختي رفيق راه تو هم چو راه من اي دوست اشتباست من هم چون تو به عشق گلي سوختم عزيز پنداشتم كه شعله اي از آتش خداست عشق و هوس دو واژه از هم جدا بوَد عشق خداي داده ز راه هوس جداست دل باختن به صورت زيبا كه عشق نيست عشاق را دلي است كه با ديده آشناست اي كه صادقانه دم از عشق مي زني بيراهه رفته اي و نرفته اي به راه راست
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 25 آبان1386ساعت 10:18 توسط معین |
|
امروز دومین سالی هست که این وبلاگ شروع بکار کرده. اما توی این یه سالی که گذشت زیاد فعال نبود. به هر حال به لطف خودتون ببخشید. تولدت مبارک moein baner.blogfa |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 23 آبان1386ساعت 0:0 توسط معین |
|
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 8 تیر1386ساعت 20:32 توسط معین |
|
|
------------------------------no message-------------------------- |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 12 اردیبهشت1386ساعت 12:22 توسط معین |
|
|
happy valentine
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 24 بهمن1385ساعت 19:17 توسط معین |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 8 بهمن1385ساعت 0:29 توسط معین |
|
|
سلام به همه دوستان عزیز
امتحانات شروع شده حدود یه هفته وبلاگ نفس میکشه. با آرزوی موفقیت برای همه شما.فعلا بای اين پست،به قسمت هايي از صفحه ي۳۴ مجله چلچلراغ شماره ۲۳۰ كه به قلم ابراهيم رها نوشته شده اختصاص داره.به نظرم خيلي جالب اومد...اميدوارم كه خوشتون بياد. �يكي قدش خيلي كوتاه بود،يه روز گفت سقف همه خونه ها رو يه متر و نيمي بسازن.يه عده اومدن گفتن ما قدمون بلنده جا نمي گيريم،دستور داد پاي همه رو اره كنن،مشكل حل شد! �يه بچه اي باباش مدام مي افتاد زندون،آزاد كه شد بچه هه مي پرسيد بابا چرا هي مي ري زندون؟باباش گفت هر كي خربزه مي خوره بايد پاي لرزش هم بشينه.بچه بزرگ كه شد خواست هيچ وقت خربزه نخوره،ميوه فروشي ها رو آتش زد،افتاد زندون! �يكي مي گفت من براي تك تك كارم استدلال دارم.گفتن چه جالب يعني اول ادله كارها رو بررسي مي كني بعد انجامش مي دي؟گفت نه،اول انجامش مي دم بعد براش دليل مي تراشم. �يه روز در پونصد سال پيش در آمريكاي لاتين يكي كار سياسي كرد،شعار داد،اعلاميه پخش كرد،گرفتنش افتاد زندون،مردم طرفدارش شدن،راهپيمايي كردن،از زندون آزادش كردن،اونم اومد قدرت رو به دست گرفت،سريع دستور داد هر كس شعار مي ده،اعلاميه پخش مي كنه،يا كار سياسي مي كنه رو بندازن زندون. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 21 دی1385ساعت 8:51 توسط معین |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
آغوش تو،
ناز بالش هزار رویای ندیده من و دست هایم پر از وسوسه داشتنت آغاز نگاه تو ، حادثه از دست رفتن من بود و شروع بودنت ... هنوز سرگشتگی اما حوالی چشم تو ناب ترین ترانه عاشقانه است آری چشمانت را از کدامین خدا گرفته ای؟ |
|
RSS
![]() |
my logo